![]() |
![]() |
|
| به وبلاگ یه پرستوی مهاجر خوش اومدین.... |
|
سلام.....یه سلام بی روح...خسته.....پر از غم....پر از حسرت به آفتاب.....
یه سلام خسته به دوستای گلم...... یه سلام با بوی پاییز...با صدای خش خش برگای خزونی....با عطر خوش نم نم بارون رو کاهگل خونمون از شهر قشنگ اصفهون به شمایی که داری با چشمای قشنگت رو برگای خشک و بی روح اما رنگارنگ کلبه ی زندگیم پا میذاری......
خیلی وقته نیومدم.....خودم که دلم خیلی واسه نوشتن تنگ شده بود....نمیگم نمی نویسم من اگه ننویسم مردم...تو دفترم می نویسم اما رو دیوارای کهنه و بی رنگ کلبم خیلی وقته که ننوشتم......
خسته ام.....خسته ی خسته.... داشتم رد می شدم که چشمم افتاد به دیوارای چوبی و زوار در رفته ی این کلبه میون یه جنگل زندگی خزون زده ...... به درش تکیه دادم و همه ی خاطراتی رو که از مدت ها پیش تو این کلبه داشتمو واسه خودم تکرار کردم...... چقد زود گذشت......زود تر از اونی که فکرشو می کردم....... انگار دنیا با همه ی عاشقا سر دشمنی داره... اونم تقصیری نداره.....این یه رسمه قدیمیه............. چه رسمی داره این دوره زمونه..... که هر روزش یه جا عاشق کشونه.......
دوستای گلم نمی دونم با خوند این حرفا چه فکری راجع به من و زندگیم می کنید.... اما میخام بهتون بگم که هیچوقت نسبت به عشقی که خدا از خودش تو دلتون گذاشته نا امید نشید...... تا حالا دیدید؟؟؟ به مو میرسونه اما پاره نمی کنه................. یه شعر دارم که میخام تقدیمش کنم به همتون..... امیدوارم ازش خوشتون بیاد........ از این که اومدی ممنونم..... جای سبز پاهاتو بوسه بارون می کنم.....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو
تک وتنها،به تو می اندیشد
وکمی،
دلش از دوری تو دلگیر است…
مهربانم ،ای خوب!
یاد قلبت باشد،یک نفر هست که چشمش،
به رهت دوخته بر در مانده
وشب وروز دعایش اینست
زیر این سقف بلند،هر کجایی هستی،به سلامت باشی
ودلت هموار،محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم،ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رویایش را،به شکوفایی احساس تو
پیوند زده
ودلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد…
مهربانم،ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک وتنها، با تو
پر اندیشه وشعر است وشعور!
پر احساس وخیال است وسرور!
مهربانم! این بار یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو،به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت،هر صبح،گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش،راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق وامید
به شب معجزه و آبی فردا برسی….
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:59 توسط مهاجر |
|
|
دیدم در آن کویر٬ درختی غریب را...
تنها نشسته ای٬ بی برگ و بار ٬ زیر نفس های آفتاب در التهاب در انتظار قطره ی باران در آرزوی آب.
ابری رسید٬ چهرِ درخت از شعف شکفت. دلشاد گشت و گفت: «ای ابر٬ای بشارت باران! آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟»
غرید تیره ابر٬ برقی جهیدو چوب درخت کهن بسوخت!
صبح ۲شنبه اس..... تازه اومدم دانشگاه....... چقد امروز دلم گرفته....... آسمونم امروز بغض کرده.... انگار.................. انگار اونم دلش گرفته............... از این همه دو رنگی.......................... دارم له میشم...........تنهای تنها................ کاش هیچوقت اینجوری نمیشد....... دیشب شب قشنگی بود....بارونی بود.... صدای شرشر بارون رو شیشه نورگیر بد جوری عذابم میداد.... یکی داشت صدام میزد........ بلند......با نعره های خاموشش منو میخوند!!! اما پاهام بسته بودن.............. دلم میخواست برم زیر بارون.................... خیس خیس بشم............... پاک پاک بشم................. پاک پاک از همه چی؟؟؟ از غبار کینه ای که از دل آدما پا میشه و رو دل منم میشینه.... میخواستم برم اما نشد.........!!!!! شاید منم شدم مثه همونا....!!!! خواسته یا نا خواسته!!!! دلم گرفته...................... از این همه تنهایی...... از این همه بی کسی...........
این جمعه نیا امیرمان می آید..... آن جمعه نیا وزیرمان می آید........ داریم حساب میکنیم آقا جان...... با آمدنت چه گیرمان می آید...........!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:18 توسط مهاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
بازنده ی عشق... آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
آمنه... دنیا................. نگين........ محسن.... هادي........ غريبه ي آشنا...... سلطان... |
|
RSS
|